از این حس پر از گریه از این روز پریشانی
از این بیهوده بودنها از این این دنیای تکراری
از این دلبستگی ها و از این احساس بیزاری
رهایم کن هم از دیروز و امروز و از آینده
هم از زیبایی مهتاب و هم از خورشید پاینده
هم از عشق و هم از معشوق و هم گلهای سیمانی
هم از این پرسش تکراری آیا نمی مانی؟
ببار ای ابر بارانی من از دنیا گریزانم
وترک عشق می گویم در این دنیا نمی مانم
بباران سیل شو طوفان شو و آنگه بمیرانم
ولی فردا برای دیدن معشوق زیبایم برویانم....
بعده یه هفته عاشقی ...عشق رو تو دستش بذارم
بهش بگم اون روزا رو با این یکی جمع بکنه
بعدش خودش می فهمه که هفت روزه که ...دوسش دارم
اهل دانشگاهم رشته ام علافيست جيبهايم خالي ست پدري دارم حسرتش يك شب خواب! دوستاني همه از دم ناباب و خدايي كه مرا كرده جواب. اهل دانشگاهم قبلهام استاد است جانمازم نمره! خوب ميفهمم سهم آينده من بيكاريست من نميدانم كه چرا ميگويند مرد تاجر خوب است و مهندس بيكار وچرا در وسط سفره ما مدرك نيست! ((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد)) بايد از آدم دانا ترسيد! بايد از قيمت دانش ناليد! وبه آنها فهماند كه من اينجا فهم را فهميدم
عين خيالتم
نيست دوست نداشته باشم
ديگه با ديدن
تو حسي نداشته باشم
عين خيالتم
نيست بدون تو بميرم
ديگه واسه
هميشه سراغتو نگيرم
عين خيالتم
نيست يكي هنوز منتظره
يكي با دوتا
چشم خيس هنوز نگاهش به دره
عين خيالتم
نيست اگه يه روز نباشم
اگه برم
بميرم
اگه ازت جداشم
امسال چگونه بی تو آغاز کنم ؟
پرستو های کوچ کرده به آشیانه باز می گردن
بی تو چگونه رسم دلدادگی را به جا بیاورم ؟
رویش ناگزیر جوانه را ببین
بی تو چگونه سبز باشم ؟
هفت سینم تیک تاک ساعت هاست
بی تو چگونه نو شدن را باور کنم ؟
هوس بازی ماهی های قرمز در تنگ بلور
بی تو چگونه در برابر خدا برقصم ؟
قرآن و آیینه تماشاگر شمع و پروانه
بی تو در بوسه های چه کسی بسوزم ؟
من در تو مردم و باز زنده شدم
بی تو چگونه زندگی از نو آغاز کنم ؟؟؟
بازوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم
تا بلرزد زیر گیسوهان سیمینت تنم
راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من
جستجو کن عشق را در گرمی آغوش من
قدرت جاذبه ای که همیشه وجود داشته و دارد باعث جذب افکار
و خواسته هایی که طالب آنهاییم می شود . ..........
خواهر
کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم
کمی آزرد و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم...!
باز هم خندیدم
گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینا میداد...!
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید...!
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعد ها وقتی بارش بی وقفه ی درد
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بگمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد...!
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست
اگر یادتان ماند و باران بارید
دعایی هم بر بیابان بکنید..
حسین بیشتر از آنکه تشنه ی آب باشد
تشنه ی لبیک بود ولی افسوس که به جای افکارش
زخم های تنش را نشانمان دادند.
دکتر علی شریعتی .

آيا باغ تاريکي هايم روزي روشن خواهد
شد ؟
فصل
برگريزان انتظار جاي خود را به بهار خواهد داد ؟
اين
کابوس خاتمه پيدا مي يابد ؟
ومن
مي دانم وقتي تو بيايي خورشيد را به باغ قلبم دعوت خواهي کرد
من
منتظرم و هر شب به جايي مي نگرم که تو از آنجا براي هميشه رفتي
و
امروزاز غبار مه خسته ام و سوز نوميدي و ياس را بر چهره خسته ام حس مي کنم
آه مي
دانم روزي مي آيي و من به اميد آنروز زنده ام
ممنون از دوست خوبم برای متن زیبایی که برام نوشته بود.
می روی شاد و دریغ
و نمی دانی هیچ.
بعد این فاصله ها
کمر صبر مرا می شکند
خیر در پیش و سفر بی تشویش
توشه ی راهت گل مریم
سبدی نورانی ....:"""
ای مسافر من چه می دانستم
سر رفتن داری
من چه می دانستم
سر بیگانگی ات در پیش است .
ای مسافر من کدامین سخنم
بوی دلتنگی داشت ...
شبی پر کن از بوسه ها ساغرم
به نرمی بیا همچو جان در برم
تنم را بسوزان در آغوش خویش
که فردا نیابند خاکسترم
مشیری....
باز زدم به بی خیالی
چرا باشه گریه زاری؟
یا نگاه بی قراری؟
مثل دانه ای که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
یا پرنده ای که اوج را...
دوست دارمش...![]()
.jpg)
میسوزم و خاموشم توی خودم اشک می ریزم
از لحظه ی تولد سفر تقدیر من بود
تنم اسیر جاده دلم اسیر تن بود
یه قصه ی تازه نیست خونه به دوشی من
هراس دل سپردن عذاب دل بریدن
اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد
فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد
آخه جوون توبسته به جوونم آگه بری دیگه نمی تونم
آخه اسم توروکه می یارم
می شی همه ی داروندارم
از چی می ترسی تو مهربونم من که رو عشق تو موندگارم
یه شب می یون باروون غرورم و شکستم کاشکی بهت می گفتم
چقد تو رو می خواستم می خوام بازم بخونم توباروون از نگاهت
بااینکه خیلی خسته ام بگذرم از گناهت.......
سقف ابری زمونه نفس ما رو بریده
قاصدک بپا نسوزی از خبرهایی که داغن
اینجا خیلی وقت هیچکس حرف داغی نشنیده
اینجا ما موندیم و حسرت با دلای پر شکایت....
همه شب به شب حریفیم با یه بغض ترکیده
زمان در ساعتم خشکید
وباخود فکر می کردم هر آنچه بر سرم آمد
از این مرگ دقایق بود
من امروز یکی از شعرهایی که خانم شیلا خداداد
دکلمه کرده بود رو شنیدم .
خوب بود. ولی به اطمینان می تونم بگم که
من خیلی زیبا تر دکلمه می کنم .
مخصوصاً اگه از اشعار خودم باشه ...........
لطفاً شما بگین .
اگه بخوام شعر شاعری رو دکلمه کنم چه شاعری
بیشتر طرفدار داره؟...
از کجا باید شروع کنم ؟
ممنون می شم اگه راهنمایی ام کنید .
می دونستی می میرم
بی تو و بدون چشات
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید ارزوی منی گرم تر بتاب
دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگر نمی جستند
از این خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
پیمان شکنند
ناز کم کن که اساتید تو
شاگرد منند
حرفهایی نگفتنی دارم
گر چه در خاک مسکنم دادند
پر و بالی پریدنی دارم
زمان در ساعتم خشکید
وبا خود فکر می کردم هر آنچه بر سرم آمد
از این مرگ دقایق بود....
اگر ماه بودم به هر جا که بودی
سراغ تو را از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی مرا می شکستی

